شب طلوع می کند !

و جهان

آبستن  درد های تازه می شود.

خواب های آشفته تکرار می شوند

و من

دیرگاهی ست

که از ارتفاع آن ویرانه ی چوبی

سقوط می کنم...

.......................................................

گل ها ی اسیر در گلدان های شیشه ای

حتی به بانگ کلاغان بد صدا

مست می شوند

و همچون فاحشگانی تازه کار

تمام حجم بکر خود را

به بهانه ی آزادی

به عطر کود تازه می سپارند...

.....................................................

+ "کاش" بذری ست

 که هر که کاشت

در نیامد!